تبليغاتX
یه کلمه حرف حساب

تا به حال شده دلت بخواد یه خونه ی خشتی داشته باشی ؟دلت بخواد روی ایوون خونَت گلدونای شمعدونی بذاریو هر روز صبح بهشون آب بدی؟ یا یه باغچه ی کوچولو توی حیاط خونَت باشه که توش ریحون و جعفری و تربچه بکاری تا بعد از ظهرا بشینی توی ایوون و نون  داغ و پنیر و ریحون بخوری ؟ صدای شر شر آب ناودون خونت توی روزای بارونی موسیقی وقتای دلتنگیت باشه یا راه رفتن توی کوچه باغ های نزدیک خونَت سرگرمیت باشه؟ آخ چه کیفی می ده اگه کفشاتو در بیاریو روی برگ هایی که توی پاییز از درختا می افتن راه بریو با آب بارون دوش بگیری! یا توی زمستونش بشینی زیر کرسی ، انار بخوری ! .... می دونم همه ی اینا رو دلت خواسته ! آخه تو دلت خیلی صافه ، ساده دلی!تو هنوز یادت نرفته که از خاکی ! تو هنوز بوی خاکی که با بارون گل شده رو می شنوی مست میشی ! آخه تو کارت خیلی درسته ! اما اگه یه وقتی دلت خواست که توی یه برج خونت باشه ، صبحا بعد از سونا و جکوزی ، ماشین آخرین سیستمت رو از پارکینگ  در بیاریو با سرعت 180 بری تو اتوبان یه آهنگ راک هم گوش بدی ، بعدش هم بری پشت یه میز بشینی که مثلا مهندسی یا دکتر و یه عده بیان هی واست خم وراست بشن ، بعدش  شب بیای جلوی شومینه ی گازی روی مبل چرمیت لم بدی و خودت رو با تلوزیون و ماهواره سرگرم کنی ، اگه تو با بوی ادکلن های فرانسوی یا خدای ناکرده با چیزهای دیگه ......استغفرالله !بدون که دلت یه صاف کاری می خواد! آخه توی هیچ کدوم از این چیزها خاک نبود، فقط تو خاک بودی که تو هم توشون گم شده بودی ! توی این روزگار دیگه خونه ی خشتی و کاهگلی کم پیدا می شه ! همشون خراب شدن ! همشون شدن برجای تجاری و مسکونی و....! دور و برت رو فقط برج پر کرده! ای کاش می شد همشون خونه ی کاهگلی بشن !

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط دلتنگ  | 

الهم عجل لولیک الفرج