تبليغاتX
یه کلمه حرف حساب
توان حرکت نداشت ، تمام بدنش لمس شده بود ، تنها به جسمی که روزی ساکنانش آن را مرکز عالم خلقت می خواندند وبعدها عده ای به جرم یافتن اینکه نه، آنچه مرکز جهان است نوری است که از شرق می آید و به غرب می رود ، به دار آویخته شدند ...و اکنون پس از قرنها گویی ساکنان آن جسم که زمین خاکی نامش نهادند، خود را مرکز عالم خلقت می دانند ، توبه کن گالیله ! ... چشمان متحیرش را تنها به همین زمین نه چندان خاکی دوخته بود ، می نگریست ومی گریست به آنچه بود و آنچه نبود و در اوراق تاریخ ساکنانش مدفون شده بود. می نگریست و می گریست به بارانی که می آمد و عزمش بر این بود که پاک کند ولی بی فایده بود ... می گریست وقتی میدید که انسان هایی در سرزمینی به زیبایی زیتون سبز تنها به جرم سبز بودنشان سرخ می شوند ، وقتی می دید عده ای می کشند ، ویران می کنند و آزادی را نجوا می کنند وحقوق بشرشان را با خالی کردن باروت سیاه بر قلب سفید کودکان به نمایش می گذارند .وقتی می دید کودکانی بر روی ثروتمند ترین خاک این زمین به جرم فقر جان می سپارند،وقتی می دید آنان که بودن یک نفرشان نبود هزاران نفر را معنی میدهد برای زیاد کردن خودشان به رحم های زنان خود پناه برده اند، وقتی می دید خوی های حیوانی آدمیان را به بازی گرفته و عده ای برای رهایی از عذاب بازی های حیوانی شان به هر آنچه که نباید روی آورده اند و افسار خویش را به د ست فسادشان داده اند ،(شگفتا که در این میان حیوانات هم از کارشان انگشت حیرت به دهان گرفته اند !) وقتی می دیدکه فریاد آزادی خواهان در میان صدای بمب و خمپاره و گلوله گم شده ...اینجا بود که قلبش آتش گرفت تمام توانش ربوده شده بود ، در میان آن همه سیاهی ، تنها انواری آسمانی که از مردانی راستین بر قلب آتش گرفته اش می تابید کمی آرامش می کرد ، با تمام قدرتی که داشت از آن جسم که اکنون جز لجن زار به چیز دیگری نمی ماند روی برگرداند ، آهی کشید ، آهی سوزنده تر از آتش قلبش که تمام وجودش را فرا گرفته بود ، او هم به جرم گناه زمینیان به آتش کشیده شد ...در واپسین لحظات عمرش تمام توانش را در صدایش جمع کرد و فریاد زد:بیا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:14  توسط دلتنگ  | 

الهم عجل لولیک الفرج