تبليغاتX
یه کلمه حرف حساب

چشماتو ببند ، حالا بشین یه گوشه ، بشین و فکر کن، به چی ؟ فکر کن و تصور کن ، تصور کن که هیچ کس نبود ، هیچ چیز نبود ، هیچ جا نبود ، برهوت واقعی ، یا یه چیزی فراتر ، خودت بودی با هیچ چیز ف وحشت خفه ات می کند ، قلبت تند تند می زند ، چشمانت هیچ را می بیند ، چشم می تواند چیزهایی که هیچ است ببیند ، وقتی هیچ را نبیند ، به مغز هشدار می دهد و تو احساس خطر می کنی ، چشمت همه چیز را نمی بیند ، اگر میدید ، اگر می توانست ، آنوقت مغزت از کار می افتاد ، دیگر پیام خطر را صادر نمی کرد ، آرام می گرفت ، سکوت می کرد ، از حرکت می ایستاد ، مثل قلبت ، لبانت ، دستانت ، پایت همه می ایستند که مبادا حرکتشان غافلشان کند ازدیدن همه چیز ، دلت نمی خواهد هیچ وقت همه چیز را از دست بدهی ، دلت می خواهد هیچ چیزهایت را بدهی و همه چیز را فقط داشته باشی ، همان همه چیزی که اگر به یکی بگویی من فقط آن را دارم به تو می خندد ، آن کس که هیچ چیز دارد به تو که همه چیز داری میخندد ، چشمان او همه چیز تو را نمیبند ، او مبهوت هیچ چیز خویش است ، اگر به همه چیزت رسیدی از او بخواه ، به او التماس کن که  کورمان کند ، مثل تو که کور شدی و توانستی او را ببینی ، کورمان کند.

.

ای همه چیز هیچ چیز های عالم مارا به دیدن خودت نابینااز هیچ چیز ها  کن .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:43  توسط دلتنگ  | 

الهم عجل لولیک الفرج